احمد بن حسين بن على كاتب

22

تاريخ جديد يزد ( فارسى )

باز نمودند . اسكندر متوجه قلب دارا شد و چون دارا را بدان حال بديد بفرمود تا قاتلان را بگرفتند و خود از مركب پياده شد و بر بالين دارا آمد و بنشست و سر او را از خاك برداشت و بر ران خود نهاد . شعر سر خسته را بر سر ران نهاد * شب تيره بر روز رخشان نهاد و با دارا تلطف نمود و گفت پزشكان را حاضر كنم تا به معالجهء تو مشغول گردند و تمامى مملكت ايران به تو مسلم دارم و خود به روم بازگردم . دارا اين سخن را سپاس به جاى آورد و گفت روز من به شب رسيد و آبم از سر گذشته و زمانه طومار عمر و دولت من در نوشته . نظم تو سرسبز باشى به شاهنشهى * كه من كردم از سبزه بالين تهى توقع آنكه وصاياى مرا به جاى آورى و عهد مرا وفا نمايى . اول آنكه مرا دخترى است صاحب‌جمال كه او را روشنك نام است ، بايد كه او را در حبالهء خود آورى و عزيز دارى كه تا چون فرزندى آيد پادشاهى به دو رسد و دولت از اين خاندان [ 22 ] بيرون نرفته باشد . دوم خويشان و متعلقان مرا از پايه نيندازى . سوم آنكه آيين مرا در سلطنت نگاه دارى . چهارم قاتلان مرا به قتل آورى . پنجم آنكه بر دنيا و عمر و سلطنت اعتماد ننمايى و از من عبرت گيرى . اين بگفت و درگذشت . اسكندر بر دارا گريه كرد و مهد او را به آيين پادشاهان برداشت و / 22 / خود پياده بعضى راه پيش مهد دارا روان شد و او را به دخمهء اجداد او در اصطخر فارس بنهاد و خود به دار الملك اصطخر آمد و بعد از ماتم دارا بر تخت سلطنت بنشست و در اين انقلاب « تاريخ اسكندرى » بنوشتند به قول اهل عجم ، و به قول روميان نوبت دوم كه اسكندر جهت ارسال نبوّت عزيمت سير اقصاى عالم نمود تاريخ نوشتند . بيت از آن روز كو شد به پيغمبرى * نوشتند « تاريخ اسكندرى » چون اسكندر بر تخت سلطنت دارا نشست اكابر عجم را استمالت داد و قاعدهء ظلم و تعدى برانداخت و مردم مرفه الحال گشتند . سكندر بفرمود كه قاتلان دارا را به قتل